به یاد روزگار خوش

دلم تنگ است ... دوباره به سرایم سر زدم ... مدت ٢ سال خودم را با درگیری هایم سرگرم کردم ... الان که آرامشی که طلبش می کردم اندکی محیا شده است ... می بینم خیلی از خود درونم غافل شده ام ...

روزگاری عشقی داشتم که زمانی که من تنبل را به پیاده روی زیر باران دعوت می کرد ... قبول می کردم ... عاشق آن بودم که با من هم قدم شود ... و من با او ... بازویم را بگیرد ... حرف بزنیم ... بخندیم ...

آن زورگار سر مست غرور بودم که در کنارم قدم بر می دارد ... سر مست حضورش بودم ... با انکه در زیر فشار و محدودیت ها همدیگر را برای زمانی اندک ملاقات می کردیم ... اما تمام آن ثانیه ها برایم همانند یک عمر می گذشت ... نمی فهمیدم چگونه زمان سپری می شود ... همانند اینکه زمان متوقف می شود ...

چه روزگاری بود ...

/ 0 نظر / 8 بازدید