هر گاه دل تنگ و غمگين می شوم ...هر گاه خسته از دنيا ... خسته از هر نفس می شوم

به دنبال پنجره ای در آسمان ... می روم جايی که پر هست از سنگ های خوش تراش ... خود را به سنگی آشنا می رسانم ... آنگاه آن را و اطرافش را آب و جارو می کنم ...

بعد به رويش دراز می کشم ...

و به آسمان می نگرم ...

آنگاه پنجره را می بينم ... نور را ... عشق را ... زندگی را ...

سبک بال در فضا می چرخم ...

با باد هم نفس می شوم .... با نور خورشيد جان می گيرم ... با دل حرف می زنم ... با صدای پرندگان می رقصم ... با خاک همنشين می شوم ...

و بعد از گذر ساليان دراز ... از خواب بر می خيزم ... ساعتی بيش نگذشته است که بر روی سنگ خاموش سرای پدرم آرميده ام ...

/ 6 نظر / 3 بازدید
من و زندگي

سلام راستش شايد خودم هم نميدانستم روياهايم اينقدر تلخند.شايد هم تقصير شب است که همه چيز را سياه نشان ميدهد يا شايد هم اتاق کج است:)از اين به بعد اگر خواستم شبها چيزی بنويسم حتما چراغ را روشن ميکنم.شايد رويا هايم روشنتر شوند.حالا ان دوستمان را خيلی بهتر درک ميکنم که وقتی اسمانش ابری است يا شبهايش بی چراغ است در تنهايی خود ميخزد و از همسفرانش سراغ نميگيرد.ولی يک متن خيلی شيرين طلبتان.....منتظر باشيد

دولتمند

....

کتایون

با پرواز که همراه می شوی زمان زير قدمهايت می نشيند...تسخيرش می کنی و بالاتر می روی..نوش جان البته تجربه برای تجربه کردن است نه برای شنيدن نه برای ديدن نه برای آموختن و نه برای هر چه غير از آن ... و آتشفشان آشناست مخصوصا نوع غير فعالش!همیشه فعال باشی! يا حضرت عشق!

yas

گذر خاطرات ساليان دور به آنی !رفتن رسيدن دل بستن دل کندن !

tarane

لحظات بحرانی هم هست که در آن همه چيز يکباره تجديد می شود .پوست بی جان سابق می افتد .در اين لحظات پر التهاب انسان گمان می کند که همه چيز به پايان رسيده است ولی همه چيز دارد شروع می شود و يک زندگی مي ميرد و در همين وقت يک زندگی ديگر زاده شده است. سلام دوست قديمی ,نگرانت شده بودم. بازم آتشفشان فعال شده؟ منتظرت هستم

neda

سلام اميدوارم حالتون خوب باشه متن زیبای بود ولی به نظره من واقعیت نداره من هیچ وقت نمیتونم به رویا برم موفق وموید باشی راستی اپ کردم خوشحال میشم سر بزنی