در گیرم از آنچه بودم و از آنچه به آن تبدیل شدم

از قدیم و ایام ، می گن مرد گریه نمی کنه ... مرد باید کوه باشه ... سخت ... تنومند ... استوار

اما وای به روزگاری که این کوه ، تنومند ، استوار فرو ریزد ... حتی کسی خاکریزه هایش را هم جمع نمی کند ...

اکثر مردم می گویند مرد ها احساس ندارند ... یا اینکه محیط نمی پزیرد مردها احساس داشته باشند؟؟؟

بله مردها هم می توانند احساسات داشته باشند ... به یاد خاطره ای بگریند و یا بخندند ... اما نگزیرند که در درون برای خود باشند ... و یا در تنهایی ...

روزگاری بود خوشحال از کسب اولین موفقیت بزرگ زندگیم ... چرا اولین موفقیت بزرگ ... مگر تا آن زمان موفق نبودم ... در جواب باید بگویم که ... اولین موفقیت بزرگی که اطرافیان از من انتظار داشتند ... بله ... راه یافتن به دانشگاه در رشته الکترونیک

از بعد آن با خود گفتم ... حال باید ساختن را آغاز کرد ... باید پیش رفت ... باید خانه را سر شار از حس خوب موفقیت و شادی کرد ...

ترم اول گذشت ... با خوبی ها و بدی هایش ... در شروع ترم دوم ... ناگهان برگ ورق خورد ... زندگی تغییری چشم گیر پیدا کرد ... همه چیز نابود شود ... روشنی رفت ... تاریکی با ژرفی خاصی جایگزین شد ... تکیه گاه و سر پناهم (پدرم) از دنیا رفت ... خدا بیامرزتش

دلیلی که باعث شد در فرا رسیدن اولین سالگردش اقدام به نوشتن این بلاگ بکنم ...

در ادامه ... از تغییر زندگی می گفت ... بله ... در آن زمان ... همه بودند ولی کسی نبود ... همه بودند ... اما کسی نبود ...

کسی که بعد از پدر می شود گفت جای پدر می شود رویش حساب کرد ... ناگهان حرف از فروش اموال زد ... بله پول می خواست "موبایل و اموالت را بفروش ، پول کسانی که الان پول گذاشتن را بده ، تا جسد پدرت زمین نماند" چه فکر خردمندانه ای (کنایه)

دیگری ... "ارث بنده چی می شود" ... "حقوق پدرت و سنواتش به من می رسد " این هم از بزرگ فامیل درجه یک ...

حال نه اینکه خیلی هم اموال باشد ... جمع تمام اموال یک خط موبایل ... یک ماشین فرسوده ... چند خط تلفن ... خونه چی ؟؟؟ ما مستاجر هم بودیم تازه ...

این از نزدیکان ... دوستان هم که مگه بهتر می شوند ... کسانی که طلب داشتند ، طلبسان را خواهان شدند ... چشم باید حقشان را می دادیم ... اما در این عجبم که چرا کسانی که بدهکار بودند هیچ نگفتند ... من هم به رویشان نیاوردم ...

خوب یا بد تا به حال نوشتم ... اما حقیقت را سعی کردم خلاصه بیان کنم ... مگسان گرد شیرینی ... چه حال و روزی داشتم ... در مدت 40 روز سیاه پوشی ... نتوانستم یک روز برای پدرم عذاداری کنم ... به لطف اطرافیان

اینها به کنار ... برگردم سر بحثم ... دانشگاه هم واژگون شد ... چون خود واژگون شده بودم ... تا بعد از 2 سال که بتوانم خود را جمع کنم ...

بله باید مثل کوه باشم ... با تمام این بحث ها هنوز هم احساسی برای آدم باقی می ماند ... احساس وجود دارد ... اما در درون ... سرشار از کینه ... سرشار از انتقام ... همراه با نقابهای زیرکانه ... به ظرافت کنایه های ماهرانه ... این اطرافیان هستند که خواهان چنین احساس پاکی هستند ...

حال بعد این 2 سال خود به خود نگاهی می کنم ... به 26 سال گذشته ... در من چه هست ... من کیستم ؟؟؟ ... آیا به روحی سرگردان و گم گشته تبدیل نشده ام ؟؟؟ ...

فکر می کنم جال امید واری باشد ... زیرا هنوز از خود می پرسم که من کیستم ؟؟؟

زمانی قطع امید می شود که این سوال دیگر پرسیده نشود.

/ 0 نظر / 6 بازدید