یک روز بد

امروز یک روز بد است ... روزی بسیار بد ...همه چیز دست به دست هم داده اند تا یک انسان شاد و آرام که بی خیال تمامی مشکلات می باشد را تبدیل به شیری ژیان کند.

وای ...  سرم به شدت درد می کند

حس تنهایی ... حس بی کسی ... غم ... آن هم به مقدار زیادش ... ناکامی ... در انجام کار ... ضعف در کسب روزی ... همه و همه تمامی تلاششان را می کنند که در من چیره شوند ... هر چقدر مقاومت می کنم نمی شود ... سرم بیشتر درد می گیرد...

از همه باحال تر این است که زمانی و جایی هم برای مقداری استراحت و تمدد عصاب یافت نمی شود ...

نمی دانم .... چیزی به  ذهن نمی رسد ...

مردم را می نگریستم ... آنها به چه فکراند ... انسانی که با دیدن انسانی دیگر دلش برای هم صحبت شدن با او پر می کشد ... حال چرا از حرکت طفره می رود ..

یا کسی که برای خرید یک جنس دست در جیب می کند ... اما نمی خرد ...

 

/ 0 نظر / 8 بازدید