امروز به ديدار دنيايم آمدم . ديدم در اين طرف و آن طرف اين دريا بوی خوش قدم ياری قديمی می آيد . اما چه بابک که سخنی در ذهن نقش بسته که گفته بود : تا.............. به ديدارم نيا. و چه بسا وقتی که وقتی اين گفته را در حضور چندين تن و عشقم شنيدم در خود شکستم تنها اما با کسی سخن نگفتم .

حال اين دنيا را ارزانی او می کنم که هنوز هم تنهايی و خانه ام بدون حضور اطرافيان .

روزی به ديدارم خواهند آمد که ديگر از اين ديوانگی چيزی نمانده باقی.

/ 1 نظر / 3 بازدید
بهنام

حال اين دنيا را ارزانی او می کنم =!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!