یادواره

زمانی می نوشتم ...

با امید به اینکه خوانندگانم بیش از پیش بیشتر شوند ...

به شوق اینکه سعی کنم لیاقت خود را برای استادم (کسی که دوستم بود ، رفیقم بود ، و یک معلم دلسوز ) ثابت کنم .

به ذوق اینکه لینک وبلاگم در وبلاگش همراهی باشد برای همسفر تنهایی ...

و و و ...

حال به کجا رسیده ام ؟؟؟

در یکی از کامنت هایم اشاره کردم به خلوت سرایی که در اینجا ساخته ام ...

حال می بینم اینجا واقعا همان خلوت سرا بیش نیست ...

رهگذرانی می آیند و می روند ... به مانند دل ... و آنچه باقی می ماند ... چیز جز نوسته ها و اثر های جا مانده به یادگار نیست ...

حال مدت ها است که از گذشته بی خبرم ... نمی دانم به چه می خندم و نمی دانم از چه می نالم ...

 

/ 0 نظر / 15 بازدید